پوریا معتمدی

۱۵ آبان ۱۳۹۲
دنیای پیچیده امروز «عشق هيچ‌گاه مطالبه نمي‌كند، همواره نثار مي‌كند...» دیروز، امروز، فردا تغيير روش تربيت! فانوس دريايی در محضر استاد فانفار زبون داااااااااااااغ !!!!!!!!!!! اندر حكايت به دنيا آمدن شيمي۳ كي خوش‌بخت‌تره؟ بچه‌ها متشكريم تسلیت آقا رحیم کاپشن با مهر پا به مهر بگذاريم امید ... به بهانه‌ی نمایشگاه کِرم فرهنگی مرام و معرفت عملی آيين يلدا را دوست دارم؛ چون دهن‌كجي به سياهي شبه. غزال سیاه دایره‌ای به مساحت زندگی بزرگداشت حافظ نگاهی دیگر اول مهر به نام آنکه، خنده می‌آورد به چشم‌ها، گاهی... سلام زلزله دروغ بزرگ کنکورتون به سر رسید، جشنِش به آخر نرسید!!! سلام بر استان زنجان سلام بر استان سمنان سلام بر استان سیستان و بلوچستان سلام بر استان فارس سلام بر استان قزوین سلام بر استان قم سلام بر استان کردستان سلام بر استان کرمان سلام بر استان کرمانشاه سلام بر استان کهگیلویه و بویراحمد سلام بر استان گلستان سلام بر استان گیلان سلام بر استان لرستان سلام بر استان مازندران سلام بر استان مرکزی سلام بر استان هرمزگان سلام بر استان همدان سلام بر استان یزد دقیقه ۹۰ شتر حیوان صبوری است! به‌نام آرامش‌دهنده‌ي دل‌هاي لرزان این همه هیاهو! یک مقایسه توهم چشم! یک تاریخچه‌ی مختصر قهوه تلخ یک روز بارانی دمتون گرم آدم‌ها حرکت دوچرخه شاخ کرگدن یک ارتباط دوطرفه در فانوس دریایی «عشق هيچ‌گاه مطالبه نمي‌كند، همواره نثار مي‌كند...»

كي خوش‌بخت‌تره؟

دم دمای غروب پنج شنبه ۹ آبان، چه خبر بود نمایشگاه، خسته بودیم خیلی خسته!!! اما وقتی بچه‌ها و دبیرایی که میومدن از کتابا تعریف میکردن و راضی بودن رو می‌دیدیم کلی انرژی می‌گرفتیم.

تو این چند روز نمایشگاه حسابی با بچه‌های غرفه‌های اطرافمون دوست شده بودیم، یه جورایی که دیگه احساس غریبی نمی‌کردیم ، هیمن‌جوری که می‌گذشت انگار بیش‌تر اون‌جا رو دوست داشتیم ، دیگه کم کم داشت وقت نمایشگاه تموم می‌شد ما هم آماده می‌شدیم برگردیم هتل بخوابیم! که بچه‌های غرفه روبه‌رومون گفتن شب جمعه‌اس اگه پایه باشید بریم بیرون یه دوری بزنیم، ما هم که از خدا خواسته! تو این چند روزم خیلی وقت نکرده بودیم تو مشهد یه چرخی بزنیم. یه نگاه به علیرضا (معصوميان) کردم، گفتم بریم؟ گفت بریم حاجی !!!!!

اون شب خیلی سرد بود... رفتیم یه رستوران سنتی همون اولای طرقبه نشستیم دورِهم... چای و آش رشته و ... ( آخ که تو اون هوا چه حالی می‌داد ، جای همتون خالی)

اون‌جا واسه یه مادر و پسر بود، تقریبا همه کاراشم خودشون انجام می‌دادن... پختن آش و خورش‌ها با مامان بود ، دیزی و کباب‌ها هم با پسر... انصافن هم حرف نداشت با همه‌ي رستورانا فرق می‌کرد؛ انگار رفته بودیم خونه‌ي مادر بزرگ مهمونی؛ جای باحالی بود، آدم لذت می‌برد اون همه صفا و صمیمیت رو می‌دید. یه آقا قاسم هم اون‌جا بود، سنی نداشت اما اون‌جا رو دستش می‌چرخید ، همه کار می‌کرد ، همش می‌رفت و میومد ، پسر خوش‌خنده‌ای بود و بی‌شیله پیله... ما هم که حسابی باهاش رفیق شده بودیم، این علیرضا یه جوری داداش قاسم صداش می‌کرد که هر کی می‌دید فکر می‌کرد ۱۰ سالح هم‌خونه بودن... قاسم هم هی می‌رفت و می‌ومد به ما سر میزد... (چیزی کم و کسر ندارید؟ نه قاسم جان داداش دمت گرم)

دماي صميميت محيط خيلي بالا بود؛ همه حسابی می‌گفتن و می‌خندیدن و شاد بودن... من حواسم به قاسم و بقیه آدمای اون‌جا بود!!! پیش خودم می‌گفتم اگه اینا دارن زندگی می‌کنن، پس ما داریم چی‌کار می‌کنیم؟؟ کدوممون خوش‌بختیم؟؟ اصن خوش‌بختی یعنی چی؟؟

راستش به اون همه صفا و سادگی حسوديم شد!!! به اون گرمایی که تو سرماي اون‌جا بود...

حسرت می‌خوردم ، حسرت اون خنده‌های از ته دل قاسم... وقتی بهش گفتم بیا یه عکس بگیریم کلی واسمون ژست گرفت ، بهم گفت یه جوری عکس بگیر خوشگل بیفتم. بهش گفتم این عکستو می‌زارم تو سايت فار همه ببینن... یه جوری نگام می‌کرد!!! نمي‌دونم به چی فکر می‌کرد، نمی‌دونم شاید اونم داشت حسرت نداشته‌هاشو می‌خورد... اما حداقلش اینو می‌دونم قاسم آرامشي داشت که شاید خيلي از ماها سال‌هاست گُمش كرديم ....


لطفا نظرات خود را برای ما ارسال نمایید:

نام و نام خانوادگی:     ایمیل:

C





ثبت نام اگر قبلا عضو فار شده‌اید از اینجا وارد شوید.
C





ورود اگر قبلا عضو فار نشده‌اید از اینجا عضو شوید
اگر کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید اینجا را
کلیک کنید.
C





ارسال اگر قبلا عضو فار نشده‌اید از اینجا عضو شوید

در حال ارسال اطلاعات
تایید