ایمان سلیمان‌زاده
مؤلف كتاب‌هاي فيزيك
۱۹ مهر ۱۳۹۲
دنیای پیچیده امروز «عشق هيچ‌گاه مطالبه نمي‌كند، همواره نثار مي‌كند...» دیروز، امروز، فردا تغيير روش تربيت! فانوس دريايی در محضر استاد فانفار زبون داااااااااااااغ !!!!!!!!!!! اندر حكايت به دنيا آمدن شيمي۳ كي خوش‌بخت‌تره؟ بچه‌ها متشكريم تسلیت آقا رحیم کاپشن با مهر پا به مهر بگذاريم امید ... به بهانه‌ی نمایشگاه کِرم فرهنگی مرام و معرفت عملی آيين يلدا را دوست دارم؛ چون دهن‌كجي به سياهي شبه. غزال سیاه دایره‌ای به مساحت زندگی بزرگداشت حافظ نگاهی دیگر اول مهر به نام آنکه، خنده می‌آورد به چشم‌ها، گاهی... سلام زلزله دروغ بزرگ کنکورتون به سر رسید، جشنِش به آخر نرسید!!! سلام بر استان زنجان سلام بر استان سمنان سلام بر استان سیستان و بلوچستان سلام بر استان فارس سلام بر استان قزوین سلام بر استان قم سلام بر استان کردستان سلام بر استان کرمان سلام بر استان کرمانشاه سلام بر استان کهگیلویه و بویراحمد سلام بر استان گلستان سلام بر استان گیلان سلام بر استان لرستان سلام بر استان مازندران سلام بر استان مرکزی سلام بر استان هرمزگان سلام بر استان همدان سلام بر استان یزد دقیقه ۹۰ شتر حیوان صبوری است! به‌نام آرامش‌دهنده‌ي دل‌هاي لرزان این همه هیاهو! یک مقایسه توهم چشم! یک تاریخچه‌ی مختصر قهوه تلخ یک روز بارانی دمتون گرم آدم‌ها حرکت دوچرخه شاخ کرگدن یک ارتباط دوطرفه در فانوس دریایی «عشق هيچ‌گاه مطالبه نمي‌كند، همواره نثار مي‌كند...»

آقا رحیم

وقتی رسیدم، حدود ساعت 8 صبح بود، بدون معطلی به سمت محل دائمی نمایشگاه‌های تبریز رفتم، هنوز 2ساعت تا شروع نمایشگاه مونده بود و در همه‌ی سالن‌ها هم بسته بود. منم با کیف و ساک مونده بودم چی‌کار کنم! اتفاقی آلاچیقی پیدا کردم و رفتم داخلش، نشسته بودم و داشتم به غرفه فکر می‌کردم که چی‌کار کنم و نکنم تا این‌که با آقا رحیم آشنا شدم. باغبون اونجا بود. نمی‌دونم از ساعت چند اونجا بود، فقط می‌دونم که خیلی با انگیزه کار می‌کرد! با هم شروع کردیم به صحبت کردن، حرفای قشنگی می‌زد، چند تا شعر آذری از شهریار خوند(که خیلی نفهمیدم چی‌ بود!) و راستش یه‌کمی هم حرفای سیاسی زد تا این‌که شروع کرد به تعریف کردن زندگی‌ا‌ش که چی بوده و چی‌شده! ظاهراً 23 سال پیش کنار خونش(در یکی‌ از شهرهای شمال کشور) گل‌خونه‌ای داشته که به خاطر سهل‌انگاری کارگرش کل گل‌خونه و خونه‌ش آتیش ‌می‌گیره و در واقع تمام دارایی‌اش را از دست می‌ده! بعدش هم مجبور میشه که بیاد شهر مادریش تبریز و همه‌ چی رو از نو شروع کنه و بشه باغبون نمایشگاه! خیلی سختی کشیده بود، اما هنوز پر از انگیزه و انرژی بود و اثری از ناامیدی تو چهرش دیده نمی‌شد. همون موقع یه باغبون دیگه هم اومد و تازه فهمیدم که آقا رحیم سرپرست باغبون‌ها هم هست! دیگه در سالن‌ها باز شده بود و باید باهاش خداحافظی می‌کردم. با ‌‌وجود ‌این‌که یک ساعت هم نمی‌شد که باهاش صحبت کرده بودم، خیلی روم تأثیر گذاشته بود. راستش حرفاش شعار نبود، مسائلی بود که خودش لمسشون کرده بود و برای همین خیلی به دلم نشست، حرفایی که شاید خیلی از استادای دانشگاه و ... توانایی گفتنش رو نداشته باشن! نمی‌دونم چه‌جوری به دنیا نگاه می‌کرد، ولی می‌دونم که خیلی دوست‌داشتنی نگاه می‌کرد! می‌دونست که زندگی بالا و پایین‌های زیادی داره... نه میشه به خوشی هاش دل بست نه به بدی‌هاش! مهم اینه که می‌گذره و ساکن نمی‌مونه! خیلی از ماها اون‌قدر سر مسائل ریز و ابتدایی غصه می‌خوریم که فراموش می‌کنیم این دنیا هم یه روز تموم میشه و این‌قدرا هم ارزش حرص خوردن نداره! در واقع آدم می‌تونه هرجایی باشه، اما خوشحال باشه...


لطفا نظرات خود را برای ما ارسال نمایید:

نام و نام خانوادگی:     ایمیل:

C





ثبت نام اگر قبلا عضو فار شده‌اید از اینجا وارد شوید.
C





ورود اگر قبلا عضو فار نشده‌اید از اینجا عضو شوید
اگر کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید اینجا را
کلیک کنید.
C





ارسال اگر قبلا عضو فار نشده‌اید از اینجا عضو شوید

در حال ارسال اطلاعات
تایید