انتشارات فار
۴ آبان ۱۳۹۱
دنیای پیچیده امروز «عشق هيچ‌گاه مطالبه نمي‌كند، همواره نثار مي‌كند...» دیروز، امروز، فردا تغيير روش تربيت! فانوس دريايی در محضر استاد فانفار زبون داااااااااااااغ !!!!!!!!!!! اندر حكايت به دنيا آمدن شيمي۳ كي خوش‌بخت‌تره؟ بچه‌ها متشكريم تسلیت آقا رحیم کاپشن با مهر پا به مهر بگذاريم امید ... به بهانه‌ی نمایشگاه کِرم فرهنگی مرام و معرفت عملی آيين يلدا را دوست دارم؛ چون دهن‌كجي به سياهي شبه. غزال سیاه دایره‌ای به مساحت زندگی بزرگداشت حافظ نگاهی دیگر اول مهر به نام آنکه، خنده می‌آورد به چشم‌ها، گاهی... سلام زلزله دروغ بزرگ کنکورتون به سر رسید، جشنِش به آخر نرسید!!! سلام بر استان زنجان سلام بر استان سمنان سلام بر استان سیستان و بلوچستان سلام بر استان فارس سلام بر استان قزوین سلام بر استان قم سلام بر استان کردستان سلام بر استان کرمان سلام بر استان کرمانشاه سلام بر استان کهگیلویه و بویراحمد سلام بر استان گلستان سلام بر استان گیلان سلام بر استان لرستان سلام بر استان مازندران سلام بر استان مرکزی سلام بر استان هرمزگان سلام بر استان همدان سلام بر استان یزد دقیقه ۹۰ شتر حیوان صبوری است! به‌نام آرامش‌دهنده‌ي دل‌هاي لرزان این همه هیاهو! یک مقایسه توهم چشم! یک تاریخچه‌ی مختصر قهوه تلخ یک روز بارانی دمتون گرم آدم‌ها حرکت دوچرخه شاخ کرگدن یک ارتباط دوطرفه در فانوس دریایی «عشق هيچ‌گاه مطالبه نمي‌كند، همواره نثار مي‌كند...»

غزال سیاه

دل‌نوشتی از آرش محمدی:
درشهرک کلارکزویل واقع در حومه تنسی تقریبا کسی نبود که خانواده ی رودلف را نشناسد.خانواده پرجمعیتی که در فقر و فلاکت دست وپا میزد و حیرت همگان را برمی انگیخت که چگونه این نوزده خواهر وبرادر(از دو مادر) هنوز از گرسنگی نمرده اند وپدر ومادر با کدام معجزه توانسته اند تا به امروز شکم این تعداد بچه ی مردنی و تکیده را سیر کنند! البته پدر ومادر هردو از صبح تا شب کار می کردند(جان می کندند).اما گرسنگی بچه ها پایان ناپذیر بود ودر این خانواده همیشه یک جمله بیش از همه به گوش می رسید:
- من گرسنه ام،غذا چی داریم؟
تازگی ها مشکل دیگری نیز برکوه مشکلات خانواده اضافه شده و بخصوص مادر دردمند رابیشتر از همه آزار میداد. ویلما،هفدهمین فرزندش،هنوز از بیماری مخملک نجات نیافته گرفتار ذات الریه شده بود. هر روز صبح که مادر،به ناچار فرزندش را در بستری مندرس وپاره پوره به جای می گذاشت و همچون دیگر زنان سیاه پوست؛برده وار، به سر کار می رفت،تا مدتها نمی توانست چشمان آهووَش ونگاه تبدار و سرشار از التماس ویلما کوچولو را از یاد ببرد.طی کاربی اختیار آه می کشید واشکی سوزنده از نگاهش فرو می ریخت و در لابه لای چین های صورتش پنهان می شد...باری، تب طولانی وشدید ویلما کوچولو سرانجام تسلیم مقاومت جانانه ی او شد و رفته رفته رو به کاهش نهاد.در این مدت بچه ها به نوبت از خواهرکشان پرستاری می کردند و از سهم اندک غذای خود به او می خوراندند تا مگر جانی دوباره بگیرد و پرده ی غم از چهره ی لاغر و پر چین و چروک مادر کنار رود.
ویلما هر طور بود از چنگال بیماری رها شد،اما آنچنان ضعیف بود که حتی نمی توانست بر پا بایستد! چه رسد به اینکه قدم از قدم بردارد.مادرِ رنجیده دریافت که دختر کوچولویش را آن تب های جانکاه و این فقر غذایی شدید فلج وزمین گیر کرده است و کودک چهار ساله اش دیگر قادر به راه رفتن نیست. چه مسیبتی! این خانواده ی مفلوک، یک افلیج کم داشت که آن را نیز پیدا کرد!
ویلما کوچولو بخت زنده ماندن را یافته بــود؛ اما دیگر توانی برای راه رفتن یا حتی حرکت دادن پاهایش نداشت.انگار هرچه رمق داشته در آتشِ جانکاه آن تب های داغ، سوخته و خاکستر شده بود . چه شب ها که مادر نومیدانه دست به پاهای بی حس و استخوانی کودکش می کشید و همراه با فرو افتادن قطره های درشت اشک، از ویلما به التماس می خواست که اراده ای کند و حرکتی به خود بدهد. ویلما که بی تابی و رنج مادر را میدید ته مانده ی نیرویش را به کار می گرفت،تا اگر شده به خاطر دل مادر حرکتی هرچند خفیف به این دو چوب خشک بدهد؛او را خوشحال کند،اما افسوس که کمترین حرکتی ممکن نبود و حاصل این همه کشمکش بغض شدیدی بود که هر بار می ترکید و مادر و فرزند را هربار گریه کنان در آغوش یکدیگر فرو میبرد.
پزشک درمانگاهی واقع در۶۵ کیلومتری محل سکونت آنها،یک با پس از معاینه ای طولانی،به مادر گفته بود هرگاه کوچکترین حرکتی در پاهای کودکش دید؛می تواند نسبت به آینده ی او امیدوار باشد.وسپس نومیدانه افزوده بود که تردید دارد که چنین اتفاقی بیفتد!

یک شب مادر حرکت خفیفی را در پای راست ویلما احساس کرد.ابتدا نمی توانست باور کند. به گمانش رسید که خیال بَرش داشته،اما چون این لرزش تکرار شد،نور امید به قلب مادر تابید وذوق زده از خود پرسید: -آیاممکن است؟ آیا می شود؟ آیا...
مادر صبح روز بعد ویلما را میان پتوئی مندرس پیچید و با اتوبوس، خود را به درمانگاه شهر تِنسی رساند.پزشک (که نیز یک سیاه پوست بود) ،ویلما را یک بار دیگر به دقت معاینه کرد و سپس با تردید گفت: امید ضعیفی هست. اما...
- اما چی دکتر؟
- بایدهرروز به درمانگاه بیاریش.تا هر دوتا پاهاش رو ماساژ بدم.به خصوص پای چپش رو
- هر روز؟
- بله هر روز.
چاره ای نبود.مادر دست از کار کشید تا بتواند هر روز ۶۵ کیلومتر راه را با اتوبوس طی کند و فرزندش را برای ماساژ به درمانگاه شهر برساند و شب همین راه را خسته ودرمانده به خانه برگردد.ولی تا کی می توانست خانواده ای به آن بزرگی را به امان خدا رها کند؟ یک روز فکری به سرش زد:
- ببین دکتر توی این مدت من طرز ماساژ دادن رو یاد گرفتم.اشکالی داره اگه من خودم توی خونه این کار رو انجام بدم؟
- ...!!؟
- خواهش می کنم. هر روز ۱۳۰ کیلومتر راه با این اتوبوسهای لکنته اومدن و برگشتن، سخته. تازه من باید برگردم سر کارم وگرنه...وگرنه بچه هام حتی یه تیکه نون گیرشون نمیاد بخورن.

مادر هر روز از کار سنگین روزانه باز می گشت وبا حوصله و پشت کار فراوان شروع به ماساژدادن پاهای استخوانی ویلما می کرد.هفته ای یک روز هم او را به درمانگاه نزد پزشک می برد تا ویلما را معاینه کند و دستورات تازه بدهد.در یکی از جلسات دکتر خطاب به مادر گفت:
- ویلما داره بزرگ میشه. یه بار ماساژ در روز کمه. باید لااقل چار بار در روز پاهاشو ماساژ بدی.
مادر دوباره به تردید افتاد. که چه کند؟آیا دوباره دست از کار بشوید وبرای ماساژ دادن در منزل بماند؟ آیا....ناگهان راه حلی به ذهنش رسید:
- آهان...پس اینهمه بچه به درد چی میخورن؟ برادرها و خواهرهاش هم می تونن دستیار من باشن.
و ... چنین هم شد.روزی سه چهار نوبت ماساژ وروغن مالی تا...آنکه...سرانجام ویلما توانست در سن هشت سالگی بر روی پاهای خود بایستد وبه کمک کفشهای میله دارِ مخصوص به زحمت چند گام بردارد!
همین اندازه هم کافی بود تا مادر امیدوار شود و قلب دردمندش را یک دنیا شادی و خوشحالی پر کند.
وسلی؛یکی از برادرهای ویلما، شیفته ی بسکتبال بود و در گوشه ئی از حیاط یک سبد بر بلندای یک پایه ی چوبی نصب کرده بود و اوقات فراغت خود را با توپ وسبد سر می کرد.طبعا در تمام این سالها هم تنها تماشاگر وتشویق کننده ی او کسی نبود جز: ویلمای کوچک ما!.چه بسیار لحظه ها که با دیدن بازی و شیرین کاری های وِسلی،این آرزو در دل ویلما می جوشید که:«کاش... من هم می توانستم...خوش به حال وسلی.»
به محض آنکه ویلما توانست به کمک کفش های مخصوص راه برود،نخستین گام هایش را به طرف سبد بسکتبال برداشت و توپ را عاشقانه در دست گرفت.
یک روز مادر در همان حال که مشغول آشپزی بود،با حیرت وناباوری از پنجره دید که ویلما بدون اینکه کفش های طبی مخصوص را به پا داشته باشد،درست مثل یک بچه ی معمولی مشغول جست وخیزو پرتاب توپ سنگین بسکتبال به طرف سبد است مادر ابتدا نگران شد اما حرکات ویلما چنان ماهرانه و زیبا بود که اطمینان یافت هیچ جایی برای نگرانی نیست.درآن لحظه خوشحالی مادر حد ومرزی نداشت تمام شادی های عالم یک مرتبه به دل او راه کشید.درهمان حال که با نگاه ،ویلما راتحسین می کرد،زیر لب چندبار تکرار کرد: - می دانستم میتواند راه برود...میدانستم...
آری مادر میدانست وته دلش روشن بود که دخترش روزی از گیر زمین رها شده همچون آدمهای معمولی راه خواهد رفت ولی دیگر این یکی را پیش بینی نمیکرد که ویلما خواهد توانست اینگونه ماهرانه بسکتبال بازی کند!
ویلما ۹ ساله بود که بالاخره توانست از شر بَست های آهنی خلاص شود،خودش در این باره میگوید:آن روزها فقط یک چیز ذهن مرا به خود مشغول می کرد: اینکه چطور می توانم از شر این بست ها خلاص شوم!.عشق ویلما به راه رفتن سبب شد که اوبلافاصله پس رهایی ازشَرِ میله های فلزی در تمامی مسابقات دو مدرسه اش شرکت ودر تمامی آنها نفر آخر شود! دوستان ویلما به اوتوصیه می کردند که دیگر در مسابقات شرکت نکند ولی ویلمائی که ما میشناسیم ،کسی نبود که گوشش به این حرفها بدهکار باشد:
- «دکتر به من گفت دیگر هر گز قادر به راه رفتن نخواهم بود؛مادرم به من گفت که من راه خواهم رفت...ومن به مادرم ایمان داشتم. من دویدن را ذاتا دوست داشتم.از کودکی یک میل عجیب به دویدن در من وجود داشت چون سلامتی خود را در دویدن می دیدم،آن را دوست داشتم.همیشه مجبور بودم برای زودتر رسیدن به سر میزغذا بدوم والا چیزی برای خوردن به من نمی رسید،اگر دیر می جنبیدم هجده خواهر وبرادر دیگر زودتر از من میرسیدند!»
در یکی ازهمین مسابقات دو مدرسه یک اتفاق بزرگ برای ویلما افتاد: ویلما نفر یکی مانده به آخرم شد واین سرآغازی بود برای یک شروع بزرگ.(موفقیت های بزرگ تنها در صورتی نصیب انسان می شوند که از شروع های کوچک راضی باشد).
در سن یازده سالگی پاهای ویلما به اندازه ی کافی قوی شده بود که بتواند درست وحسابی بسکتبال بازی کند.ویلما نخست به تیم بسکتبالِ برادرانش پیوست دیری نگذشت که در مدرسه به یک بازیکن سرشناس تبدیل شد؛آنچنان تند می دوید که مربیانش به او توصیه کردند به سراغ دو میدانی برود...ویلما به توصیه مربیان گوش کرد وبالاخره روزی رسید که ویلمای افلیجِ ما قهرمان مسابقات دو میدانی مدرسه شد.

*****

صدای گرم ودلنشین گوینده ورزشگاه بزرگ المپیک رم،در بلند گوهها پیچید که با لحنی آرام ومودبانه می گفت: لطفا سکوت را مراعات فرمایید...لطفا سکوت کنید...اما نیازی به این دعوت نبود مردم سکوت خود را اختیار کرده بودند وکوچترین حرفی از کسی شنیده نمی شد.دراین هنگام یک کبوتر سپید از ضلع جنوبی ورزشگاه به پرواز درآمد وصدای بالهایش سکوت سنگین فضا را شکست.اینجا وآنجا چند نفری به خنده افتادند وخیلی ها بی آراده گفتند: هیسس...
بار دیگر گویندهی ورزشگاه مردم رابه سکوت دعوت کرد.مردمی که از سراسر گیتی به شوق تماشای بازی های المپیک ۱۹۶۰ به رم آمده بودند،اکنون شاهد یکی از هیجا ن انگیزترین رخدادهای این دوره از بازیها بودند.تیم۱۰۰×۴ امدادی بانوان شش کشور،که به فینال راه یافته بودند با نظم وآرایش خاصی بر روی پیست سرخ رنگ جا گرفته و هر لحظه منتظر شلیک تپانچه ی داور وشروع مسابقه بودند.همه چیز گواه آن بود که تیم ۴نفره بانوان آمریکا گوی سبقت را از دیگر حریفان خواهند ربود ومدالهای این ماده را ازآن خود خواهد کرد.دلیل این پیش داوری حضور غزال تیزپا وبلند قامتی در این تیم بود که در روزهای پیش، طیِ یک قدرت نمائیِ خیره کننده ۲ مدال طلای ۱۰۰متر و ۲۰۰ متر را ربوده واینک برای کسب سومین مدال طلا بی تابی می کرد.
تیم چهار نفره ی زنان آمریکا در خط دوم جای گرفته وبه صلاحدید مربی،آهوی تیزپای تیم آخرین نفری بود که می بایست با سرعت سرسام آور خود جلوتر از دیگرحریفان از خط پایان بگذرد.تیم زنان آلمان نیز متشکل از چهار دختر جوان ونیرومند،یکی دیگر از مدعیان به شمار میرفت ودر کمین بخت خوش یا یک لحظه غفلت رقبا بود که بهره ی لازم راببرد واز این میدان طلا صید کند.
شلیک تپانچه ی داور در فضای ورزشگاه طنین انداخت در یک لحظه شش دختر جوان جاکن شدند وچون گلوله های آتشین شروع به پیشروی کردند.رقابت،شانه به شانه وحساس بود.اینک دیگر جمعیت سد سکوت را شکسته وبا فریاد های یکپارچه ی خود ورزشگاه عظیم المپیک رم را به لرزه درآورده بود.شش دونده کم از یک دیگر نداشتند.صد متر نخست را همپای یکدیگر دویدند .چوب امداد را از دست های عرق کرده ی خود به دست نفر بعدی سپردند.
صدمتر دوم در میان امواج تند وسرکش احساسات ده ها هزار تماشاگر آغاز شد.پیست سرخ رنگ ورزشگاه،در نظر آن مردم هیجان زده به شطی از آتش می مانست که خروشان وشتابان از زیر پای این اعجوبه های قدرت و غرور می گذرد.تو گویی اینان نه انسان که همان مرغان آتش اند و از افسانه ها به واقعیت پیوسته اند به راستی که طوفان بر ورزشگاه نازل شده بود.
لوسیندا ویلیامز از تیم چهارنفره ی آمریکا پیش از دیگر رقبا چوب امداد را به باربارا جونز رساند در این مرحله دونده ی آلمانی یک دو گام جا ماند.دیگر پیدا بود رقابت اصلی بین دو تیم آمریکا وآلمان است «غزال سیاه» تیم آمریکا در تمام این مدت چشمان درشت و سیاه رنگش را به باربارا جونز دوخته بود وبا بی قراری پا به پا میکرد.شوق به دست آوردن سومین مدال طلای المپیک در دلش غوغائی به پا کرده بود ودر عین حال ترسی موهوم آزارش میداد: - اگر اتفاقی بیفتد چه؟!
نه! این سومین مدال را هیچ چیز نمی بایست به خطر بیندازد. هیچ چیز. کافی بود فقط دستش به آن چوب برسد. کافی بود باربارا آن را به دستش بسپارد تا سومین مدالش محرز شود .اما . . . زمان چه آهسته وسنگین می گذشت! غزال سیاه به چهار سال پیش والمپیک مِلبُرن فکر میکرد که چگونه بر اثر یک لحظه کم کاری تیم ، مدال طلا به برنز تبدیل شد ومرغ افتخار از قفس پرید . نه . امروز دیگر مدال برنز برای او بسی کوچک وکم اهمیت بود . طلا !؛ او فقط گردن آویز طلا می خواست .
باربارا جونز به تاخت جلو می آمد وفاصله اش با یار خودی هر لحظه کم وکمتر میشد .حریف آلمانی فقط یکی دو گام عقب بود واز گام های کشیده قدرتمندش می شد فهمید که این شیرزن آلمانی قصد دارد دست به کاری بزرگ بزند. هرقدر به پایان ۱۰۰متر سوم نزدیکتر می شدند حریف آلمانی فاصله خود را بیشتر کاهش می داد وبالاخره آنچه نباید بشود شد و این دو تقریبا شانه به شانه یکدیگر به خط پایان یکصد متر سوم رسیدند.
اکنون دیگر چوبهای امداد به دست نفرات چهارم داده می شد تا در آخرین مرحله ازاین رقابت سرسام انگیز،همگان شاهد تیزپائیِ دونده ای استثنایی باشند که لقب غزال سیاه را به حق یدک می کشید وبه اعتراف کارشناسان، ستاره ی مسلم المپیک رم بود.
اما... باربارا که گویی دیگر کمتر توانی حتی برای نگهداری آن چوب کوچک ندارد، در آخرین لحظه سهل انگاری غیر منتظره ای کرد وپیش ازانکه چوب راکاملا در دستِ یارخودی قرار دهد آن را رها کرد وخود نیز ازخستگی به کناری افتاد. با دیدن این صحنه خون در رگهای کسانی که از نزدیک شاهد وضعیت بودند خشک شد . خیلی ها از وحشت فریاد کشیدند وبسیاری بی اختیار چشمان خود را بستند.غزال سیاه که هنوز هم نتوانسته خاطره ی آن کابوس را فراموش کند، اکنون که سالها از آن لحظه می گذرد،هیجان زده وعرق کرده تعریف می کند:
- میدانید وضعیت عجیب وغیره منتظره ای بود. اصلا فکرش رو هم نمی کردم.این حرکت ناشیانه اونهم از یه دونده ی باتجربه و تعلیم دیده واقعا بعید بود اما... هرچی بود...اتفاق افتاد...وچون من در آستانه گرفتن سومین طلای المپیک بودم،فشار روحی شدیدی رو احساس می کردم وبا این اتفاق اضطرابم چند برابر شد ومثل یه بچه دستپاچه شدم. حفظ خونسردی توی اون شرایط به سختی ممکن بود.اگه میخواین وضع من رو با اون چوبدستی خیس از عرق بهتر درک کنید کافیه تصور کنید یه ماهی چاق وچله رو تازه از آب گرفته و به دستتون داده باشن! خب.من چی کار میتونستم بکنم.مخصوصا اینکه تا چشام رو به هم زدم جوتا هاین،حریف آلمانیم؛ چوبدستی ش رو گرفت ومثِ برق از بیخِ گوشم گذشت.
- راستی چرا مربیِ تیم، تو رو نفرِ اول نگذاشت؟
- این که سوال کردن نداره! همه میدونن که من استارت ضعیفی دارم.
- البته در مقایسه با سرعت سرسام آوری که حین مسابقه داری.
- آره
- یه چیز دیگه، مربی تو، اِد تمپل، بارها در مصاحبه ها گفته بود که تو ذاتا دختر تنبل و بی رگی هستی!
- (با خنده ای شدید) جدا که چه مربیه با معرفتی!
- اگه این طور نیست پس چرا حتی در فاصله ی بین دور نیمه نهایی و دور فینال، یک خواب مفصل می کردی؟
- برای تجدید قوا.برای اینک بتونم انرژی از دست داده م رو دوباره به دست بیارم.

ویلما رودلف بر اثر سهل انگاری و اشتباه باربارا جونز ناچار شد چند لحظه مکث کند تا بر اعصاب خود مسلط شود وچوب را به کنترل خود در آورد.همین چند لحظه تعلل کافی بود تا رقیب سرسخت آلمانی،جوتا هاین، مسافتی پیش بیفتد و برق آسا به سوی مدال طلایی به پرواز در آید.
«غزال سیاه» در آستانه ی یکی دیگر از دشوارترین آزمونهای عمر خود قرار داشت، حتی دشوارتر از آن زمان که بر پای ایستاد و نخستین قدم های زندگی اش را برداشت و دشوارتر از آن زمانی که بر تمام حریفان خود در کالج تنسی پیروز شد وبه عضویت تیم ملی دومیدانی آمریکا در آمد.اکنون لحظه ای بود که میبایست ثابت کند تمام آن رخدادها اتفاقی نبوده و سریع ترین زن جهان یک لقب کاذب و توخالی برای او نیست.غزال سیاه در یک لحظه تبدیل به پلنگی خشمگین شد وبا جهش هائی پلنگ آسا به خاطر آنچه که "حق" مسلم خود می دانست به حرکت در آمد.
تمام عکسها وفیلم هائی که از آن رقابت تاریخی و فراموش نشدنی در دست است،نشان میدهد که چگونه رگهای گردن این شیردختر متورم شده و در پاهای ورزیده وعضلانی او چه نیروی شگفت انگیزو مرموزی برای پیروزی موج میزند.ویلما رودلف، قدرتمندانه پیش میتاخت تا ارزشمندترین هدیه ممکن را به پاس زحمات طاقت فرسای مادرش تقدیم او کند و سه مدال المپیک را یکجا به گردن موجود عزیزی بیاویزد که اگر نبود، تاریخ دومیدانی جهان با نام اعجوبه ای همچون ویلما رودلف زینت نمی یافت.
درآن روز تاریخی سرانجام جهش های بلند ویلما کارِ خود را کرد واو ابتدا با حریف آلمانی شانه به شانه شد و آنگاه به تدریج جلو افتاد ودر حالیکه ده ها هزار تماشاگر حاضر در ورزشگاه یک صدا نام او را بر زبان می راندند، به تنهایی از خط پایان گذشت و از همان جا به تاریخ ورزش پیوست.

آری دخترکوچولوی قصه ی ما که تا ۸ سالگی حتی نمی توانست به طور طبیعی راه برود حالا در بیست سالگی ستاره ی مسابقات المپیک رم میشود،اولین زن سیاه پوست آمریکایی که توانست هرسه مدال طلای دوهای ۱۰۰متر و۲۰۰مترو۴۰۰مترامدادی را از آن خود کند.

چرخ برهم زنم ارغیرِمُرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخِ فلک

ازکتاب بازی ها/هوشنگ فتحی/موسسه فرهنگ/باکمی تصرف


لطفا نظرات خود را برای ما ارسال نمایید:

نام و نام خانوادگی:     ایمیل:

C





ثبت نام اگر قبلا عضو فار شده‌اید از اینجا وارد شوید.
C





ورود اگر قبلا عضو فار نشده‌اید از اینجا عضو شوید
اگر کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید اینجا را
کلیک کنید.
C





ارسال اگر قبلا عضو فار نشده‌اید از اینجا عضو شوید

در حال ارسال اطلاعات
تایید