عضویت | ورود اعضا | درباره ما | H E

انتشارات فار
۲۵ مهر ۱۳۹۱
دنیای پیچیده امروز «عشق هيچ‌گاه مطالبه نمي‌كند، همواره نثار مي‌كند...» دیروز، امروز، فردا تغيير روش تربيت! فانوس دريايی در محضر استاد فانفار زبون داااااااااااااغ !!!!!!!!!!! اندر حكايت به دنيا آمدن شيمي۳ كي خوش‌بخت‌تره؟ بچه‌ها متشكريم تسلیت آقا رحیم کاپشن با مهر پا به مهر بگذاريم امید ... به بهانه‌ی نمایشگاه کِرم فرهنگی مرام و معرفت عملی آيين يلدا را دوست دارم؛ چون دهن‌كجي به سياهي شبه. غزال سیاه دایره‌ای به مساحت زندگی بزرگداشت حافظ نگاهی دیگر اول مهر به نام آنکه، خنده می‌آورد به چشم‌ها، گاهی... سلام زلزله دروغ بزرگ کنکورتون به سر رسید، جشنِش به آخر نرسید!!! سلام بر استان زنجان سلام بر استان سمنان سلام بر استان سیستان و بلوچستان سلام بر استان فارس سلام بر استان قزوین سلام بر استان قم سلام بر استان کردستان سلام بر استان کرمان سلام بر استان کرمانشاه سلام بر استان کهگیلویه و بویراحمد سلام بر استان گلستان سلام بر استان گیلان سلام بر استان لرستان سلام بر استان مازندران سلام بر استان مرکزی سلام بر استان هرمزگان سلام بر استان همدان سلام بر استان یزد دقیقه ۹۰ شتر حیوان صبوری است! به‌نام آرامش‌دهنده‌ي دل‌هاي لرزان این همه هیاهو! یک مقایسه توهم چشم! یک تاریخچه‌ی مختصر قهوه تلخ یک روز بارانی دمتون گرم آدم‌ها حرکت دوچرخه شاخ کرگدن یک ارتباط دوطرفه در فانوس دریایی «عشق هيچ‌گاه مطالبه نمي‌كند، همواره نثار مي‌كند...»

دایره‌ای به مساحت زندگی

مرد مَلاک وارد روستا شد. آوازه‌اش را از ماه‌ها پیش شنیده بودند. زمین‌ها را می‌خرید. خانه‌ها را ویران می‌کرد و ساختمان‌هایی مدرن بر آن‌ها بنا می‌کرد.
پیش‌نهادهایش آن‌قدر جذاب بود که همه را وسوسه می‌کرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمین‌خواری...
همه می‌دانستند که پیش‌نهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.

***

کدخدا آمد. روبه‌روی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می‌فروشی؟
کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده می‌رود و به نقطه‌ي اول باز می‌گردد. هر آن‌چه پیموده به او واگذار می‌شود.
مرد ملاک گفت: مرا مسخره می‌کنی؟
کدخدا گفت: ما نسل‌هاست به این شیوه زمین می‌فروشیم.

***

مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر می‌کرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه می‌شد که چند گامی بیش‌تر برود و زمینی بزرگ‌تر را از آن خود کند. تمام کوه‌پایه را پیمود...
غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه‌ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می‌شد.
زمانی که به کدخدا رسید، نمی‌توانست بایستد. زانو زد. حتی نمی‌توانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و در دم جان داد؛ در حالي كه نگاهش هنوز به دوردست‌ها، به کوه‌پایه‌ها، خیره مانده بود.
کوه‌پایه‌هایی که دیگر از آن او نبودند...
لئو تولستوی


لطفا نظرات خود را برای ما ارسال نمایید:

نام و نام خانوادگی:     ایمیل:

C





ثبت نام اگر قبلا عضو فار شده‌اید از اینجا وارد شوید.
C





ورود اگر قبلا عضو فار نشده‌اید از اینجا عضو شوید
اگر کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید اینجا را
کلیک کنید.
C





ارسال اگر قبلا عضو فار نشده‌اید از اینجا عضو شوید

در حال ارسال اطلاعات
تایید